تبليغاتX
MITM 3 GROUP
دکتر علی شریعتی پنجشنبه 1387/05/24 16:50

" گم نامی و تنهایی دو دوست هم دم و هم پیمان من هستند.و می دانید که

 باهمه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم .هرگز دلهره این را نداشتم که مرا چگونه

 می شناسند.و از من چه می گویند.زیرا نه به خودم اهمیت میدهم که وسوسه آن را

 داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم خودم اعتقادی دارم. که

 مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت.و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه

 به نظرشان"

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

پایان نامه چهارشنبه 1387/05/02 10:40
سلام به دوستان

دیروز مورخ ۱/۵/۸۷ من و خانم مصطفوی جلسه دفاعیمون بود . بالاخره تموم شد و نمره ۱۸ آوردیم.

ولی جلسه سختی بود .

عنوان پایان نامه ما این بود : انتخاب مدلی برای ارزیابی اثربخشی سرمایه های اطلاعاتی در سازمان

(مورد : مرکز نخبگان مرکز تحقیقات مخابرات )

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

سلامی دوباره چهارشنبه 1387/02/25 11:7
دوستان عزیز سلام

خیلی وقت بود که می خواستم یه مطلبی بگذارم ولی واقعا وقت نمی شد .

دلم برای همه دوستان تنگ شده ، امیدوارم هرچه زودتر همه را ببینیم .

جلسه دفاع خانم امیرسلیمانی و آقای شاکری خیلی خوب بود و نمره خوبی هم گرفتند (۱۹) ، جای دوستان خالی بود .

و حالا یه جمله از دکتر شریعتی :

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم ، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند ."

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

سلام یکشنبه 1386/12/19 15:0
آینده اتفاق نمی افتد ، ساخته می شود !!!

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

مهندسی و مدیریت سه شنبه 1386/11/30 11:32

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

دیدار سه شنبه 1386/10/04 9:4
"کریسمس مبارک "

 

سلام به دوستان

آیا همگی با روز ۵شنبه ۱۳ دیماه برای دیدار دوستان موافقید ؟؟

لطفا نظر بدهید . متشکرم

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

افطاری شنبه 1386/07/14 11:0
سلام دوستان

اگر موافق باشید برنامه افطاری برای روز ۳شنبه همین هفته یعنی ۱۷ مهرماه داشته باشیم .

مکان هم اگر موافق باشید رستوران گردباد روبروی پارک ملت واقع در برج ملت  باشد .

 

 

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

چتر رنگارنگ یکشنبه 1386/06/04 10:46
  
 
اين چتر ميتواند امواج تلوزيوني را دريافت نموده و از طريق پروژکتوري که داخل آن قرار دارد ,تصاوير را در داخل چتر پخش کند. همچنين امکان ضبط 20 ساعت تصوير به اين طريق را دارد.
نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

تصویب فرم 2 چهارشنبه 1385/12/16 11:59
سلام
ما (نغمتین )در تاریخ 15/12/85 فرم دوم را به کمیته ارجاع دادیم و خوشبختانه در همان اولین جلسه پذیرفته شد و به تصویب رسید.
هورااااااااااااااا
البته تازه کارمون شروع شد ......
نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

درسهایی از ژاپنی ها دوشنبه 1385/11/30 11:1

با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است.

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

همسرم از من پرسيد چهارشنبه 1385/07/26 9:34
 همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

ارزشمندترین چیزها چهارشنبه 1385/07/19 8:58
رزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد
نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

سلام به دوستان یکشنبه 1385/06/19 9:38
سلام به همه دوستان

عید همگی مبارک

بابا دلمون برای همه دوستان تنگ شده ، یه قراری یه برنامه ای بذارید هم دیگرو ببینیم .

بد نیست وسط این همه مشغله های روزمره یکمی هم بخودمون فکر کنیم .

 

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

یک قابلمه پر از ..... یکشنبه 1385/06/12 9:27

جوانک خوش تیپ،از اینکه قابلمه پیرمرد به پایش خورده بود و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه با مساعدت جناب ژیلت دو تیغ حالی داده بود در هم کشید و یک نوچ پر محتوا از غنچه‌ی لبانش بیرون داد.

تا سر حد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه‌اش زدم و گفتم: "دادش بیا عقب این بابا راحت باشه."

از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله ی وسط ماشین آویزانم کرده بود گردن کشیدم و نگاهش کردم.

پیرمردی هفتاد، هفتادو پنج ساله، کت خاکستری با بافت درشت و ضخیم، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست وپا زنان خودش را به کمر پیرمرد چسبانده بود.  

با خودم فکر کردم گفتم شاید می خواهند از جایی نذری بگیرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه شان به این کارها نمیخورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.

پیش خودم محاکمه اش کردم."حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش انقدر خاکی و کثیفه؟! یعنی یک مشمای سالمتر گیرت نیومد که اینطوری شلوار مردم و کثیف نکنی؟!"

شاید چیزی توی قابلمه دارند؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود. اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت.

 شاید هم  پیداش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی؟!

یا شاید هم ترسیدند در اثر تکانهای ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!

توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت :"آقا پیاده می شیم . "

مسافر هایی که سرپا ایستاده بودند خودشان را عقب می کشیدند. یکی دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

یه پاره آجر !! شنبه 1385/06/11 11:16
 توی یکی از روزهای سرد زمستونی مدیر بزرگترین کارخونه شهر سوار ماشین آخرین مدلش شد تا برگرده خونه اش . وقتی داشت از توی یه خیابون فرعی رد میشد یه دفعه یه پسر بچه از پیاده رو دوید به سمت خیابون و یه پاره آجر رو پرت کرد به سمت ماشینش.

مدیر که ماشینش هم داغون شده بود،خیلی عصبانی پیاده شد تا پسره رو ادب کنه اما پسر فرار نکرد دوید و دست مدیر رو گرفت و گفت :خیلی ممنون آقا که نگه داشتید ،ببخشبد مجبور شدم به سمتتون پاره آجر پرتاب کنم! و بعد با دستش به سمت پیاده رو اشاره کرد توی پیاده رو یه پسر بچه معلول از روی ویلچرش روی زمین پر از یخ و برف افتاده بود . مدیر که گیج شده بود رفت به سمت بچه معلول و بلندش کرد و گذاشتش روی ویلچر . بعدش بچه اولی به مدیر گفت :خیلی متشکرم آقا . برادر کوچیکه من معلوله وقتی افتاد زمین خیلی تلاش کردم بلندش کنم ولی نتونستم . به خاطر شیشه ماشینتون خیلی متاسفم ولی من هرچقدر از ماشینهایی که رد میشدن کمک میخواستم هیچ کس نگه نمیداشت مجبور شدم به سمت شما آجر پرت کنم تا نگه دارید .

 

بعضی اوقات خدا یه پاره آجرهایی برامون میفرسته تا یادمون بیاد. این تقصیر خودمونه که یادمون میره و فقط با پاره آجر دوباره به یاد میاریم !

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

دهمین همایش بین المللی تجارت الکترونیک و مدیریت بازاریابی و ..........

برای اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه فرمایید :

www.asia-conferences.com

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

زندگی چیست ؟؟ دوشنبه 1385/05/16 12:5

در ادامه مطلب آقای کلانتر چنین است :

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله ".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

روزنامه فناوری اطلاعات شنبه 1385/02/30 11:57
البته اين سايت ظاهرا كامل نشده ولي بد نديدم كه به دوستان هم اين اطلاع را بدهم .

http://www.itmen.ir

 

 

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

سال نو مبارک یکشنبه 1385/01/13 17:41
سلام به همه دوستان

سال نو بر همه مبارک .

امید آن دارم که سالی سرشار از سلامتی ٫ آرامش ٫ شادی و خوشبختی در پیش داشته باشید .

ببخشید که کمی تاخیر داشتم انشاء الله دیگه زود زود میام .

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |

ديدار دوباره00000 پنجشنبه 1385/01/10 9:0
سلام به دوستان عزيز

ما تصميم گرفتيم که همگی بار ديگر همديگر را ببينيم لذا برای ديدار روز ۵شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۵ ساعت يك ونيم ظهر در رستوران ياس واقع در خيابان وليعصر روبروی پارک ملت  منتظر شما خواهيم بود. انشاءالله .

به اميد ديدار ،

 

نوشته شده توسط نغمه ذوالفقاری  | لينک ثابت |