" گم نامی و تنهایی دو دوست هم دم و هم پیمان من هستند.و می دانید که
باهمه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم .هرگز دلهره این را نداشتم که مرا چگونه
می شناسند.و از من چه می گویند.زیرا نه به خودم اهمیت میدهم که وسوسه آن را
داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم خودم اعتقادی دارم. که
مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت.و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه
به نظرشان"
دکتر علی شریعتی
دیروز مورخ ۱/۵/۸۷ من و خانم مصطفوی جلسه دفاعیمون بود . بالاخره تموم شد و نمره ۱۸ آوردیم.
ولی جلسه سختی بود .
عنوان پایان نامه ما این بود : انتخاب مدلی برای ارزیابی اثربخشی سرمایه های اطلاعاتی در سازمان
(مورد : مرکز نخبگان مرکز تحقیقات مخابرات )
خیلی وقت بود که می خواستم یه مطلبی بگذارم ولی واقعا وقت نمی شد .
دلم برای همه دوستان تنگ شده ، امیدوارم هرچه زودتر همه را ببینیم .
جلسه دفاع خانم امیرسلیمانی و آقای شاکری خیلی خوب بود و نمره خوبی هم گرفتند (۱۹) ، جای دوستان خالی بود .
و حالا یه جمله از دکتر شریعتی :
"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم ، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند ."
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
سلام به دوستان
آیا همگی با روز ۵شنبه ۱۳ دیماه برای دیدار دوستان موافقید ؟؟
لطفا نظر بدهید . متشکرم
اگر موافق باشید برنامه افطاری برای روز ۳شنبه همین هفته یعنی ۱۷ مهرماه داشته باشیم .
مکان هم اگر موافق باشید رستوران گردباد روبروی پارک ملت واقع در برج ملت باشد .

ما (نغمتین )در تاریخ 15/12/85 فرم دوم را به کمیته ارجاع دادیم و خوشبختانه در همان اولین جلسه پذیرفته شد و به تصویب رسید.
هورااااااااااااااا
البته تازه کارمون شروع شد ......
با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است.
عید همگی مبارک
بابا دلمون برای همه دوستان تنگ شده ، یه قراری یه برنامه ای بذارید هم دیگرو ببینیم .
بد نیست وسط این همه مشغله های روزمره یکمی هم بخودمون فکر کنیم .
جوانک خوش تیپ،از اینکه قابلمه پیرمرد به پایش خورده بود و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه با مساعدت جناب ژیلت دو تیغ حالی داده بود در هم کشید و یک نوچ پر محتوا از غنچهی لبانش بیرون داد.
تا سر حد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانهاش زدم و گفتم: "دادش بیا عقب این بابا راحت باشه."
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله ی وسط ماشین آویزانم کرده بود گردن کشیدم و نگاهش کردم.
پیرمردی هفتاد، هفتادو پنج ساله، کت خاکستری با بافت درشت و ضخیم، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست وپا زنان خودش را به کمر پیرمرد چسبانده بود.
با خودم فکر کردم گفتم شاید می خواهند از جایی نذری بگیرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه شان به این کارها نمیخورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.
پیش خودم محاکمه اش کردم."حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش انقدر خاکی و کثیفه؟! یعنی یک مشمای سالمتر گیرت نیومد که اینطوری شلوار مردم و کثیف نکنی؟!"
شاید چیزی توی قابلمه دارند؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود. اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت.
شاید هم پیداش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی؟!
یا شاید هم ترسیدند در اثر تکانهای ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!
توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت :"آقا پیاده می شیم . "
مسافر هایی که سرپا ایستاده بودند خودشان را عقب می کشیدند. یکی دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.
ادامه مطلب
مدیر که ماشینش هم داغون شده بود،خیلی عصبانی پیاده شد تا پسره رو ادب کنه اما پسر فرار نکرد دوید و دست مدیر رو گرفت و گفت :خیلی ممنون آقا که نگه داشتید ،ببخشبد مجبور شدم به سمتتون پاره آجر پرتاب کنم! و بعد با دستش به سمت پیاده رو اشاره کرد توی پیاده رو یه پسر بچه معلول از روی ویلچرش روی زمین پر از یخ و برف افتاده بود . مدیر که گیج شده بود رفت به سمت بچه معلول و بلندش کرد و گذاشتش روی ویلچر . بعدش بچه اولی به مدیر گفت :خیلی متشکرم آقا . برادر کوچیکه من معلوله وقتی افتاد زمین خیلی تلاش کردم بلندش کنم ولی نتونستم . به خاطر شیشه ماشینتون خیلی متاسفم ولی من هرچقدر از ماشینهایی که رد میشدن کمک میخواستم هیچ کس نگه نمیداشت مجبور شدم به سمت شما آجر پرت کنم تا نگه دارید .
بعضی اوقات خدا یه پاره آجرهایی برامون میفرسته تا یادمون بیاد. این تقصیر خودمونه که یادمون میره و فقط با پاره آجر دوباره به یاد میاریم !
برای اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه فرمایید :
در ادامه مطلب آقای کلانتر چنین است :
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست
سال نو بر همه مبارک .
امید آن دارم که سالی سرشار از سلامتی ٫ آرامش ٫ شادی و خوشبختی در پیش داشته باشید .
ببخشید که کمی تاخیر داشتم انشاء الله دیگه زود زود میام .
ما تصميم گرفتيم که همگی بار ديگر همديگر را ببينيم لذا برای ديدار روز ۵شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۵ ساعت يك ونيم ظهر در رستوران ياس واقع در خيابان وليعصر روبروی پارک ملت منتظر شما خواهيم بود. انشاءالله .
به اميد ديدار ،

